عطر حضور شما...

این‌جا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم

اما چقدر دل‌خوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟‌

 

محمدعلی بهمنی

شطرنج

همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من!
بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!


ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!


پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!


تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!


یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!


دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!


تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!