نخند!!!
به سرآستين پاره کارگری که ديوارت را میچيند و به تو میگويد،ارباب. نخند!
به دبيری که دست و عينکش گچی است و يقه پيراهنش جمع شده. نخند!
به رفتگری که درگرمای تيرماه کلاه پشمی به سردارد، نخند!
به راننده آژانسی که چرت میزند، نخند!
به پليسی که سرچهارراه باکلاه صورتش را باد میزند، نخند!
به مردی که روی چهارپايه میرود تا شماره کنتور برقتان را بنويسد، نخند!
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار میزند، نخند!
نخند
که دنيا ارزشش را نداردکه تو به خردترين رفتارهای نا بجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنيای بزرگ و
پردردسری دارند!!!
آدمهايی که هرکدام برای خود و
خانوادهای همه چيز و همه کسند!
آدمهايی که به خاطر روزيشان تقلا میکنند،
بارمی برند، بیخوابی میکشند، کهنه میپوشند، جار میزنند، سرما و گرما میکشند، وگاهی
خجالت هم میکشند،..
خيلی ساده، آنها پدرند...




تو مثل التماس من میمونی