۲۷شهریور؛ بزرگداشت شهریار


آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا بي وفـا

حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا

نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي

 سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا

عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

 من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا

نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم

 ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا

وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار

 اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا

شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود

اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا

اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت

 اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا

آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند

 در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا

در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين

 خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا

شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر

اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا

مثبت اندیشی

چندی پیش  زنی از خواب بیدارمی شود  در آیینه نگاه می کند ومتوجه

 می شود که فقط سه تارموروی سرش است.به خود می گوید:فکر کنم

 بهتر باشد امروز موهایم را ببافم همین کار را می کند وروز را به خوشی

 می گذراند.روز بعد از خواب بیدارمی شود وخودش رادر آیینه نگاه میکند 

و می بیند که فقط دو تار مو روی  سرش  مانده است. به خود می گوید:

امروز فرقم را از وسط باز می کنم.  او همین کار را می کند و روز را به 

خوشحالی می گذراند. روز بعد بیدار می شو د و خودش را در آیینه ای

 می بیند که فقط یک تار مو روی سرش مانده  است.به خود  می گوید؟

امروز موهایم را  از پشت جمع می کنم .او همین کا ر را می کند و روز

 را  به  شادی می گذراند. روز بعد بیدار می شود و خودش را در آیینه نگاه

 میکند و می بیند که حتی یک تار مو هم روی سرش  باقی نمانده است.

به خود می گوید:  امروز مجبور نیستم که مو هایم را درست کنم!

یه عکس


مرا به خانه ام ببر

شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست 
  ايرج جنتی عطائی

دلم تنگ است...

دلم تنگ است ،

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم

چرا در قلب من

پاییز

طولانی است